یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

یسنا گلی

یسنا جونم آمپول زده

عزیز دلم، یسنا جونم سلام چونکه بهتر نشدی دیروز عصر با مامان جون و بابا جون باز رفتیم دکتر.  و مثل همیه کلی گریه کردی.آخه نفس مامان از دکتر میترسی.بعد اینکه معاینه دی دکتر گفت واسه بالا آوردنت باید آمپول بزنی. دل مامانی یه دفعه ریخت.امام واسه خوب شدنت هرکاری میکردم. مامان جون گفت که دلش نمیاد به تو آمپول بزنه واسه همین رفتیم خونه امیرعلی و امیر حسین تا خاله فاطمه بهت آمپولت رو بزنه همونطور که تو با امیر علی روی تخت لالا کرده بودی ما دست و پاهات رو آروم گرفتیم و خاله آمپولت رو زد.و تو یه کوچولو گریه کردی اما زود آروم شدی و بغل مامان نشستی.و با خرسی هایی امیر علی و امیر حسین واست آورده بودن بازی کردی خدارو شکر دیگه ...
8 دی 1390

یسنا جونم کاش بهتر شی

سلام عشق کوچولوی من دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم ، مریضی این چند روز گذشتت حسابی از پا درت آورده و ضعیف شدی. دیگه حتی با اسباب بازی هات هم بازی نمیکنی و همش گریه میکنی و ناراحتی دل مامانی واسه شیطونی هات یه ذره شده.واسه اینکه همش بدوی و همه جا رو بهم بریزی دلم تنگ شده کاش زودتر خوب شی مامانی.امروز عصر باز میبرمت پیش آقا دکتر .شاید داروهات رو عوض کنه و یه کم بهتر شی فرشته کوچولوی من دوست دارمممممممممممممم یسنا جونممممم ...
7 دی 1390

یه اتفاق بد

دیروز واسه عمو رضا یه اتفاق بد افتاد و ما همه خیلی ناراحت شدیم.عمو رضا مبل  قالی میسازه و دیروز وقتی داشت با اره کار میکرده دو از انگشت هاش زیر اره میرن و خیلی بد زخمی میشن. یکی از انگشتها استخونش بریده شده. خدا رو شکر به موقع میبرنش اتاق عمل و جراحیش میکنن.امام حال عمو خیلی بده. امیدوارم عمو رضا زود خوب شه و عمه سیما و زهرا کوچولو خوشحال شن و همینطور همه ما ...
6 دی 1390

یسنا جونم مریض شده

سلام عزیز دل مامان الهی مامان به قربونت بره الان سه روزه که شدیدا مریض شدی و اصلا حالت خوب نیست.دو روزه که بیماریت شدت گرفته.نمی دونم چی شد که از یکشنبه اسهال شدی و همش بالا میاری.بدتر از همه دیگه لب به غذا هم نمیزنی و همش بهانه میگیری. وقت خوردن داروهات که دیگه نگو و نپرس همش و همش گریه میکنییییییییی دیشب خونه خاله میترا بودیم. فقط یه کوچولو با حسین بازی و کردی و دیگه همش بهانه گرفتی.تا جایی که خاله مجبور شد بره و طوطی پدر شوهرش اینا رو بیاره بالا واسه تو چون همش میخواستی بری اونجا راستی جیگمل مامان از دیشب تب هم داری و تو کوچولوی نازم خیلی داری اذیت مشی. مامان به قربونت بره امیدوارم زود خوب شی و باز شیطونی کنی ...
6 دی 1390

همش بازی

یسنا جونم سلام. دیروز رفته بودیم پیش پویا کوچولو و خدا رو شکر یسنا جون حسودی نکرد. اونجا هم  کلی شیرین زبونی کردی و خودت رو عزیز کردی قربونت برم. راستی زهرا کوچولو ذرجه یرقانش رفته بالا و دو روز گذشته زیر دستگاه بود.ایشالا زود زود خوب شه و همه از نگرانی در بیان.   دیشب هم خاله ژیلا و دایی امیر و فاطمه و حوریه اومدن خونمون.آخه حوریه میخواست با تو بازی کنه.و شما دوتا کلی بازی کردین آخر شب هم بابا سه تارش رو آورد و داد به دایی امیر و اون هم واسمون کلی خوند و زد.و تو هم مثل همیشه تا صدای آهنگ شنیدی شروع کردی به نای نای کردن(رقصیدن).البته بابایی هم واسمون یه کم نی زد. خلاصه خیلی خوش گذشت و شما هم بعد رفت...
3 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد